تبليغاتX
آنات - خوشبختی

آنات

من به گوساله یی فکر می کنم که وقتی بزرگ شد گاو نشود

 برای او چیزی نبود که از دست نرفته باشد  جز میله ها و دو ظرف  آب و دانه

 برای او کسی خدا نبود   جز دخترکی تنها   که از زیادی دوست داشتن زندانی اش کرده بود

 برای او  آرزو داشتن   فقط  یک جفت بود

     تا او و هم قفس اش  به میله هاو  دو ظرف   عشق  بورزند و

      خیال کنند            اصلا همه چیز از اول سر جای خودش بود

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  |