برای او چیزی نبود که از دست نرفته باشد جز میله ها و دو ظرف آب و دانه
برای او کسی خدا نبود جز دخترکی تنها که از زیادی دوست داشتن زندانی اش کرده بود
برای او آرزو داشتن فقط یک جفت بود
تا او و هم قفس اش به میله هاو دو ظرف عشق بورزند و
خیال کنند اصلا همه چیز از اول سر جای خودش بود
+ نوشته شده در ساعت   توسط a k
|
