به یاد دیوار کاه گلی افتاده ام و بلند نمی شوم
لانه ی مخفی مرا پیدا کردند
برای جمع آوری آذوقه می رفتم که با دم پایی روی دیوار حسابم را رسیدند
شب آمد نشست روی درست رو به روی دندان هایم
و بعد که خواستم بلند بشوم از جایم شستم رفت توی چشم هایم
دیگر یک موجود درسته نبودم
هنوز بخشی از لب هایم ته دم پایی چسبیده است
هر چه جیغ می کشم همه خوابند
فکر می کنند خواب می بینم
فکر می کنند شب نشسته است روی چشم هایم
