تبليغاتX
آنات

آنات

من به گوساله یی فکر می کنم که وقتی بزرگ شد گاو نشود

او سنگر بود

 از پشتش شلیک می کردند     رو به رویش شلیک می کردند

 جنگ که تمام شد همه به خانه برگشتند با استقبالی پرشور  و

                                                                                          او سنگر بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

 

سیب بود و ودکا

به امید فریادی که می زنی جوابی نمی شنوی

به سر کوبیدنت به دیوار عکس العملی نیست

  نیوتن زر مفت زد     در دیوارهای ما چیزی روی قانون طبیعت نمی چرخد

عشق معنی بیماری دارد و  بیماری  سرزندگی است انگار

 

سیب نبود  ودکا بود

و آن ودکا خدا بود

در آن چار دیواری بسته   که نه پنجره داشت نه پرده

انتخاب بین بدتر و بدترین ، دیوار بود

و آن دیوار هم خدا بود

هر کس اگر از راه می رسید می توانست به او زور بگوید

اما هیچ کس نرسید

      او تنها بود    و تنهایی خدا بود

سیب نبود    ودکا نبود   خدا نبود

 تنها نبود   دیوار نبود                هر چه نبود بود    بود

و از رقص دیوار و مستی  در و پنجره

                             که  نه دیوار بود نه مستی نه در نه پنجره نه رقصی

                            هیجانی بر پا بود که بر پا نبود

سیب نبود  سیگار نبود 

دکان ها بسته  دیوار ها بسته   سیگارها بسته

       ... وهر چه نبود بود ،  بود

 

 اینجا هیچ چیزش به قانون جهان نیست

     نه عشق بازی اش   نه مستی    نه دیوار  نه سیب

( حتی من که می گویم سیب همه فکر دیگری می کنند  اگر همه باشند و فکری بکنند، کسی باور نمی کند سیب میوه ای ست زرد یا قرمز بر درخت که فصلی نارس است و بعد می رسد)

 رسید و تمام شد

      یک سیب بود  یک ودکا

 اما در ابتدا ودکا بود  و آن ودکا خدا بود

  رقص هم در مستی  ، دیوار ، نبود، زیبا بود

 زیبایی از اول معنایی نداشت (اما گفتم که اینجا همه چیزش با جهان فرق دارد پس زیبایی هم معنای مشخصی دارد)

 او نشست رو به روی خودش  رو به روی دیوار

 از خودش پرسید    از دیوار جواب نشنید

 در مست نبود  دیوار مست نبود  او مست نبود

 

 لخت شد و نظری به بدنش انداخت

  بر موهای بدنش  بر سینه و باسنش  بر بازو و دست هایش     ران و شرمگاهش

 و هیچی نفهمید که چرا لخت شد چرا نظر انداخت

هر چه پرسید     از در هم جوابی نیامد (گفتم که اینجا همه چیزش با جهان فرق دارد)

 

سیب تمام شده بود   ودکا تمام شده بود  دیوار انگار دیوار نبود

 هر چه تمام شده بود ، بود

 

از مستی به هوشیاری در زد

  تا بتواند چیزی با نام تیغ را در چیزی با نام تازه ی حمام بیابد

نشست رو به روی خودش هرچه پرسید  جوابی نیامد

تیغ روی دستش کشید آرام

دردی نکشید که دردی هم به جواب تیغ نبود (گفتم که اینجا همه چیزش با جهان فرق دارد)

 چیزی ریخت  اسمش خون بود  و آن خون، خدا بود

 رنگش به زبان ما قرمز بود  او نمی دانست به زبان ما قرمز هست یا نیست

آن نیست هم خدا بود

 

ودکا نبود  سیب نبود  خدانبود دیوار نبود  تیغ نبود خون نبود قرمز نبود

 هر چه نبود بود ، بود

 او هنوز بود   در بود   ودکا تمام شده بود

     سیب فقط هسته هاش بود   تیغ به جا بود

این ها را فقط ما دیدیم و فی البداهه اسم گذاشتیم

گفتم  که اینجا همه چیزش با جهان فرق دارد

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

بسیاری از ما از خواندن کتاب به شکل سنتی و از روی برگه های کاغذ و لمس فیزیکی کتاب لذت بیشتری می بریم  اما امروزه بسیاری از کتاب ها و مقالات و روزنامه ها در اینترنت وجود دارد و گاهی مجبوریم  مطلب مورد نیاز را از روی مانیتور( کامپیوتر یا موبایل ) بخوانیم. در سال های اخیر موضوعی با عنوان  کتاب صوتی ( Audio Book ) وارد بازار شده است که به نوعی برای آدم های زیاد کتاب خوان و کم کتاب خوان می باشد( اولی وقت کم می آورد و دومی تنبل و بهانه گیر است )  تا به جای خواندن کتاب از روی  صفحه کاغذ یا صفحه نمایش  آن را از طریق یک وسیله ی الکترونیکی مثل کامپیوتر یا گوشی موبایل یا MP۳ player گوش کنند . به نظر من  این شیوه تا حدودی شبیه و البته بهتر از  دیدن فیلمی ساخته شده بر اساس یک رمان است  و در واقع به نوعی دور شدن ازاصل کتاب و کتاب خوانی  کنونی است اما برای ما که دسترسی به هر کتابی نداریم می تواند بسیار مفید هم باشد چه بسا در آینده خواندن و حتی نوشتن ( با میکروفن)  به همین روش انجام بگیرد. این که خواندن (شنیدن یا دیدن ) کتاب با این روش ها تا چه حد خوشایند ما باشد مهم نیست ، مهم این است که مطالعه به هر طریقی مفید است اگر چه خواندن  هر مطلب آبکی  که به دستمان برسد هدر دادن وقت به حساب می آید و لازم است که هر چیزی را نخوانیم مگر اینکه برنامه ی خاصی مورد نظرمان باشد .

 در سایت زیر چند کتاب  خوب را می توانید به صورت صوتی به زبان انگلیسی  دانلود کنید بعضی دارای متن pdf  نیزهستند. کتاب هایی مثل  : مسخ ، محاکمه ( کافکا ) – چنین گفت زرتشت ( نیچه )-  مرده ( جیمز جویس )  ....    البته هنوز نمی دانم ترجمه ی انگلیسی این کتاب ها با کیفیت خوب باشد یا بد .  در ضمن می توانید با گشتی در اینترنت سایت ها و کتاب های بیشتری را بیابید.

  http://www.thoughtaudio.com 

مثال :مسخ ( اثر فرانتس کافکا )    

http://www.thoughtaudio.com/titlelist/TA0020-Metamorphosis/index.html 

 

         

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

 برای او چیزی نبود که از دست نرفته باشد  جز میله ها و دو ظرف  آب و دانه

 برای او کسی خدا نبود   جز دخترکی تنها   که از زیادی دوست داشتن زندانی اش کرده بود

 برای او  آرزو داشتن   فقط  یک جفت بود

     تا او و هم قفس اش  به میله هاو  دو ظرف   عشق  بورزند و

      خیال کنند            اصلا همه چیز از اول سر جای خودش بود

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

انگار این اصلا عجیب نیست که مردم ما خودشان فکرمی کنندهنوز به رشد فکری نرسیده اند  خیلی ها فکر می کنند اگر روزی طوفان  آزادی کمی این طرف ها هم بوزد فاجعه به بار می آید.  یعنی وقتی ما دیگر  سانسور نداشته باشیم   بتوانیم حرف بزنیم   فیلم نگاه کنیم    آواز بخوانیم   کتاب بخوانیم   برقصیم  در روزنامه ها مطلب اعتراض آمیز بنویسیم   لباس و فکر و  دین دلخواه داشته باشیم و این همه خط و مرز و مقدس سازی نداشته باشیم و البته همه ی این ها داخل ایران و آزادانه باشد. 

مردمی که فرزندانشان را این همه  توسری خور  و بدون مسوولیت بار آورده اند هیچ فکر کرده اند که  بسیاری از فرزندانشان وقتی در خیابان و کوچه ها راه می روند یا خود را با دیگر مردم دیگر کشورها مقایسه می کنند حسی از حقارت همراه شان هست؟ چرا که اجازه نداشته اند بسیاری چیز ها را ببینند و در یابند  چرا که همیشه مصرف کننده هستند  و اینجاست که تحصیل کرده ی امروزی فقط در حد امکانات حداقلی مدرن شده است و بحث کردن از خرافات و دروغ های پدرانش برای او قابل قبول تر از موضوعی علمی و منطقی است.  باسواد مدعی مدرن ما تبدیل شدن ناگهانی دختر به سگ را به خاطر توهین به مقدسات بیشتر باور می کند تا اتفاقی را  که  در  ژن های یک موجود زنده می افتد. این بیچارگی های بسیار از اسارت و تنبلی فکرها خبر می دهد که همیشه با محافظه کاری پر می شوند. اگر گروهی کسی را پاک و بی غلط بدانند گور خود را کنده اند و او را صاحب خود کرده اند و این یعنی انتقاد نکردن و آزاد نبودن یعنی ساقط کردن حق انسانی از خودشان.  این روز ها زیاد می شنوید می گویند مشکل ها از این است که مملکت صاحب ندارد. یک روز در مورد فساد و دزدی در ادارات ایران بحث می شد کسی گفت : خوب دیگر مملکت که صاحب ندارد  گفتم : اتفاقا مشکل ما این است که مملکت صاحب دارد.   

   اگر در ایران  قرار باشد روزی آزادی فکر ، بیان و عمل  در روزنامه ها و کتاب ها و جلسات و جامعه وجود داشته باشد ( آنچه که در تاریخ این سرزمین وجود نداشته است ) چه می شود ؟  . فکر می کنم بسیاری از نوشته ها و بیان های قبلی که محبوب بوده اند از چشم بیافتند       بسیاری از مرده ها و زنده ها   باید  جواب گوی اتهاماتشان باشند .

        

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

 

 به یاد دیوار کاه گلی  افتاده ام  و بلند نمی شوم

  لانه ی مخفی مرا پیدا کردند

   برای جمع آوری آذوقه می رفتم که با دم پایی روی دیوار حسابم را رسیدند

  شب آمد نشست روی درست  رو به روی دندان هایم

 و بعد که خواستم بلند بشوم از جایم   شستم رفت توی چشم هایم 

  دیگر یک موجود درسته  نبودم 

  هنوز بخشی از لب هایم ته  دم پایی  چسبیده است

  هر چه جیغ می کشم همه خوابند

    فکر می کنند  خواب می بینم

    فکر می کنند  شب نشسته است روی چشم هایم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

 

 از میان یادداشت های او که هیچی از بدنش به جا نمانده بود تا بفهمی زن است یا مرد  جمله ای بود که می شد زیاد خواند وباز هم فکر کرد :

 آدم های اطرا ف من گاهی آن قدر کوچک هستند که تا سکوت می کنی سرت داد می کشند  من دلم به حال همه سوخت وقتی دیدم  چند نفر تنها وجه اشتراکشان این بود که به یک نفر لگد می زنند.  دلم برای این آفریده ها و آفریدگار آن ها هم می سوزد  با این که تنهام.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

 

پرنده ی خواننده ی توی قفس !

  به انتظار آزادی منشین 

                             برای آن  به ایست

اگر رویاهایت بمیرند  روح آن ها به هیچ جا نمی رود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k 

صدا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

کسی در غم های زمین شریک نیست

اگر بلرزد یا سرد و گرم شود همه نفرین اش می کنند

اگر  میوه و گندم به بار آورد همه دست به سوی آسمان می برند و

                                                              شکر گذاری می کنند

      مردمان کوچک و ترسو          شرمنده و شرم آور

  کسی از آن ها  شریک غم های زمین نیست

  حتی کسی در شادی های زمین شریک نیست

  بلکه شادی آن را یکسره چپاول می کنند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

 

دیوار مدرسه ی ما بلند بود و کشیده  ، کابل های سه سیم وخط کش فولادی حرفه وفن در دست جلادها حکمرانی می کردند.  از میان 500 نفر جمعیت فقط نگهبان مدرسه بود که آزادی داشت آن هم نه خودش بلکه سگش  که هر وقت دوست داشت می خوابید ، هر وقت دوست داشت پارس می کرد    سر کلاس می رفت و نمی رفت ،  امتحان کم داشت ، مشق نمی نوشت.  او تنها معلمی بود که به ما درس آزادی می داد ، وای که ما چقدر در یادگیری درسش تنبل بودیم !

                

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

 

ما  شبی از یک آروغ کثیف آسمانی   نازل شدیم

و برای همه خبر رستگاری داشتیم    این را همه باور کردند   حتی خودمان

ما  خدایان الکی مقدس   هنوز به رقص و نوشیدن عادت نکرده ایم

... و همه در امان هستند جز آنکه ایمان نیاورد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

وقتی ماجذب یک متن ( شعر -  داستان - روانشناسی یا جامع شناسی و  ... )  می شویم ۳ علت می تواند داشته باشد . ۱. آنچه نویسنده گفته است به نحوی مورد نظر ما نیز بوده است و انگار همفکریم    ۲. نویسنده چیزی را در ما  یا اطراف ما کشف کرده است که مورد قبول ما نیز هست اما نسبت به آن کم توجه یا بی توجه بو ده ایم    ۳. نویسنده چیزی را اختراع کرده است که ما را بدون پیش زمینه با خودش می کشاند و این موضوع به این شکل و شیوه مورد نظر ما نبوده یا   چه پنهان و چه آشکار    برای ما وجود نداشته است. 

 در واقع مورد ۳ یک ذهن بی قرار و کاونده و وسیع می خواهد که در همه چیزی رسوخ کند و سیراب نشود   وقتی این چنین متنی را بخوانید حتما دچارشوک می شوید مثل اینکه برای اولین بار دارید با موجودی به اسم  تلویزیون برخورد می کنید که یک اختراع است نه مثل گرم شدن با شعله ی نفت که یک کشف است. با این حال بیشتر ما از نوع ۱ و ۲ لذت می بریم. چرا؟ اشکال از ماست یا خود خواهی ما یا ذهن  ناکاوشگر ما  ؟  یا اصلا چیزی به اسم اختراع در نوشتن و هنر  بی معناست؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

البته که هنوز زنده ایم. اما چرا نمی توانیم همدیگر را ببینیم؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

از خاطرات یک موش آزمایشگاهی: 

درست است که اینجا - در میان این آشغال ها - تابلویی نمی بینم اما چیزهایی ممنوع است و چیزهایی هم ممنوع نیست من کاملا در قانون زندگی می کنم و می توانم حس کنم که آدمم چون می بینم  که همه چیزی در اختیارم است تا ممنوع بشوم یاغیر ممنوع.  و مردم سرزمین بزرگ من چه بزرگ وارهستندکه این حق را به من داده اند.   با این حال چقدر  از اینکه بین هم وطن هام یک گربه به حساب بیایم وحشت دارم.  باور کنید با کار هایی که روی من شده و مخصوصا مشابهات زیادی که هر شبانه روز به آن پی برده می شود  من تاز گی ها آدم شده ام. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

 

فیلم 300  بیشتر از اینکه یک فیلم تاریخی باشد یک اثر غیر هنری و غیر حرفه ای به حساب می آید. شاید فیلمی به سبک فیلم های جنگی ایران در مقابل عراق که در آنها تمام جرات و قدرت و ایمان برای سربازان خودی در نظر گرفته می شود و دشمنان موجوداتی کوچک و ترسو و حتی بی احساس به حساب می آیند و کاملا نا دیده گرفته می شوند. البته فیلم ساز ایرانی در زمان جنگ یا سال های بعد و نزدیک به جنگ عراق آن هم در مقابل حزب بعث چنین صحنه هایی را دارد و فیلم 300 بعد از 2500 سال! ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

 

باید به رندگی لبخند بزنم وگرنه زیر دست و پای خودم له می شوم  (از توهمات یک هیولا )

 

 آیا فکر می کنید هیولا واقعا دچار توهم شده؟ آیا فکر می کنید همین توهم کافی ست که او را از له شدن نجات بدهد آن هم برای همیشه؟  بعد ها آدم ها به این نتیجه رسیدند که هیولای بیچاره به زندگی لبخند نزد   به آن خندید   چرا که تنها مدرک هیولا بودنش همین بود ! البته ما نمی توانیم در مورد هیولا بودنش نظر قطعی بدهیم چون به دلیل ضعف زیادمان توی مشت زندگی گرفتاریم و جزیی از زندگی ایم ،پس مورد تمسخر هیولاهه ایم ،برای  اظهار نظر باید بیاییم بیرون از زندگی و مستقل تصمیم بگیریم که بهش بخندیم یا لبخند بزنیم آن وقت هم که دیگر هیولا شده ایم.   

 من خودم یک روز در توهمی عمیق این اظهار نظر را مرتکب شدم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

 

روزی که ماریا کوچولو آتش را در زیرزمینی پدر بزرگش کشف کرد و دست هایش  در این راه سوختند  نمی دانست پدر بزرگ  یک کشاورز است یا یک خان بزرگ .

 

حالا بزرگ شده، کاملاً فهمیده است آتش چه کشف بزرگی ست و آتش نشانی هم که همیشه بعد از آتش می آید اختراع جالبیست .

 

وقتی ماریا خودش را مقابل سفارت به آتش کشید  مادرش نمی دانست دخترش یک تروریست است یا یک قهرمان .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  | 

همیشه فکر می کنم کاش می شدچیزی شبیه یک آموزشگاه برای نوجوانان و جوانان ایجاد کنیم و آن طوری که  می خواهیم آن ها  را آموزش بدهیم.   نه اینکه تفکر یا دانش خاصی را توی ذهن آن ها فرو کنیم بلکه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط a k  |